بشر یعنی دلهره (1) ژان پل سارتر
سالها پیش که بحث های سارتر و دلهره اگزیستانسیالیستی را می خواندم همیشه از خودم می پرسیدم این چه دلهره ای است که سارتر این همه بر آن تاکید می کند. بعدها در یافتم جایی که او می گوید بشر وجودش مقدم بر ماهیتش است یعنی این که او ابتدا هست و بعد ماهیت خود را می سازد نه آن که خودی از پیش تعیین شده پیش روی او قرار داشته باشد دلهره با او زاده می شود. این دلهره از آنجا می آید که چون باید خود را بسازد مسئولیت عظیمی متوجه اوست. در واقع دلهره ما دلهره مسئولیت و تعهد است. بنا بر این من در قبال جامعه بشری مسئولم. در قبال همه اتفاقاتی که دور و بر من می گذرد مسئولم. و البته می توانم بی تفاوت باشم و با اندک قیمتی یک دیوار دور خود بکشم و چمشهایم را ببندم که نکند خوابم آشفته شود. جایی بزرگی گفته بود آدمها قیمت دارند و قیمت هر کس بنا برچیزی است که از خود ساخته است. بعضی ها ارزان خود را می فروشند و بعضی ها فقط جانشان قیمتشان است.
به هر حال انسان تا وقتی که مسئول است از دلهره جدا نیست. اما آیا اگر انسان تعهدش را به انجام رساند از همه دلهره هایش رها می شود؟ به گمان من نه. و این بر می گردد به بحث های قبلی ما. بشر تا زمانی که در رقابت و پیشی گرفتن به هر قیمتی باشد از دلهره جدا نمی شود.
رقابت بالا رفتن که تمامی ندارد. کدام بشری را دیده اید که وقتی به ایده آل خود رسید به کنار دستی خود نگاه نکند و نگوید چرا من مثل او نباشم و می دانیم این کنار دستی ها همیشه وجود دارند. تا وقتی که ما خود را از مقایسه کردن رها نکنیم بیماری دلهره و اضطراب (دلهره موفق شدن یا شکست خوردن) را با خود داریم.
سارتر می گفت هر فرد قانونگذاری است که با انتخاب شخص خود جامعه بشری را نیز انتخاب می کند.(2) کسی که دروغ می گوید و با گفتن این که همه مردم چنین نمی کنند برای خود عذری می تراشد. کسی است که با وجدان در سر ستیز است. زیرا عمل دروغ گفتن یعنی به دروغگویی ارزش عام و کلی بخشیدن.(3)
بنابراین با چنین تصور سنگینی طبیعی است که دلهره سنگین انجام هر کاری روی دوشمان سنگینی کند. تصور کنید هر حرکتی که می کنیم تصور کنیم جامعه انسانی آن را انجام می دهد در این صورت نمی توان دروغی گفت یا خشونتی داشت و یا... هر رفتار آزار دهنده دیگر داشت. زیرا خود اولین قربانی آن خواهیم بود.
حالا نگاه کنیم به جامعه انسانی دور ور خودمان. آیا همه ما به مسئولیت خود واقفیم؟ آیا دریافته ایم که دلهره ای که صبح تا شام با آن سرو کله می زنیم از کجا ریشه می گیرد؟ آیا اصلا خودمان هستیم یا مسئولیت خود را انداخته ایم گردن رئیسمان که هر چه او گفت. گردن زنمان یا شوهرمان. گردن جامعه بسته ای که افسار ما را گرفته است یا گردن پول و کاری که مارا به دنبال خود می کشد. همه اینها سر پوشی است که خود را از مسئولیت خطیر و سنگین بشری رها کنیم تا بتوانیم به آرامشی ظاهری دست پیدا کنیم و همه اش غر می زنیم چرا درونمان پر از اضطراب است؟! خودمان دریافته ایم که داریم خود را فریب می دهیم اما از پذیرش این خود فریبی هم فرار می کنیم. مادامی که بشر خود را به نیروهایی خارج از وجود خود بچسباند از همانها هم برای فریب خود استفاده می کند.
به گمان من همه این قصه های ماورائی را بشر برای این ساخته است که بتواند سرپوشی بر مسئولیت واقعی خود بگذارد. تصور بکنید همه خلافهای شما با یک اعتراف ساده در نزد یک کشیش بخشیده شود یا با یک توبه ساده به همان انسان پاک روز اول(ظاهرا) برگردید و با خیال راحت به امید اعترافی یا توبه ای دیگر مسیر قبلی زندگی خود را ادامه دهید. پس کجاست تعهد انسانی؟ پس کجاست مسئولیت اجتماعی که هر کدام از ما در قبال دیگری داریم؟!
و به همین دلیل است که سارتر و پیش از او مارکس و نیچه و... خواستند بگویند واجب الوجود را که حذف کنیم بشر آن می شود که خود می سازد. و چه بسیار سوداگرانی بوده اند که با توجه به الگویی که خود آفریده بودند خواستند بشر آن بشود که آنان می خواستند نه آنکه خود می خواست باشد.
1و2و3 اگزیستانسیالیسم و اصالت بشر. ژان پل سارتر. ترجمه مصطفی رحیمی . چاپ هشتم. مروارید. صفحات 32-29